<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>جوانه</title>
		<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>گل برای گلِ شهدا (روایت سوم)</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/گل-برای-گلِ-شهدا-روایت-سوم</link>
			<pubDate>12:13:00 +0430 شنبه، 6 اردیبهشت 1404</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">روایت نویسی</category>			<guid isPermaLink="false">1723394@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مسیر برگشت هم تمام شد و به نقطه‌ی صفر رهایی رسیدیم. فکر می‌کردم رزقمان هم همانجا تمام شده. وارد پارکینگ شدیم. بعد از اینکه نفس‌ را به اتوبوسشان رساندم، به سمت مینی‌بوس خودمان حرکت کردم. چند دقیقه بعد از حرکت، به همان روستایی رسیدیم که ورودی مسیر پیاده‌روی بود.&lt;br /&gt; لبخند شیرین دو پسربچه‌ی حدود ۷ و ۹ ساله توجهم را جلب کرد. پسر کوچکتر کنار شیشه‌ی باز مینی‌بوس آمد، گلی داخل انداخت و گفت: &amp;#8220;گل برای گل!&quot;. با تعجب و لبخند پرسیدم:&quot;چی گفتی داداشی؟&amp;#8221; با لبخندی قشنگ‌تر جمله‌اش را کامل کرد: &amp;#8220;گل برای گلِ شهدا.&amp;#8221;&lt;br /&gt; هنوز جمله‌ی شیرینش توی ذهنم می‌چرخید که پسر دوم هم آمد؛ دوتا گل همزمان از پنجره‌ی من و صندلی جلویی انداخت داخل. گفتم: &amp;#8220;داداشی اینطوری حیفه! گل‌ها میفتن زیر پامون. کاش میومدی نزدیک‌تر، می‌نداختیش تو دستمون.&amp;#8221;&lt;br /&gt; برگشت و گفت:&amp;#8221; گل‌های ما افتخار می‌کنن زیر پای زائرای گلِ شهدا بیفتن&amp;#8230;&amp;#8221;&lt;br /&gt; لبخند روی لبانم خشک شد. اشک، چشم‌هایم را پر کرد. دو پسرک روستایی، آن هم در جایی که معمولاً دلخوشی پسرها بازی و دامپروری و کشاورزی است، اینطور شاعرانه و از دل حرف زده بودند. همجواری با شهدا، دل‌های کوچکشان را پر از عشق و بزرگی کرده بود&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد گرفتم گاهی کوچک‌ترین دل‌های دنیا، بزرگ‌ترین حرف‌های آسمانی را می‌زنند.کاش دل‌های ما هم مثل این بچه‌ها پاک و ساده می‌ماند، کنار گل‌های پرپر شده‌ی شهدا. ان شاءالله این دل‌های کوچک، بزرگ‌ترین پرچمداران راه شهدا شوند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/گل-برای-گلِ-شهدا-روایت-سوم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مسیر برگشت هم تمام شد و به نقطه‌ی صفر رهایی رسیدیم. فکر می‌کردم رزقمان هم همانجا تمام شده. وارد پارکینگ شدیم. بعد از اینکه نفس‌ را به اتوبوسشان رساندم، به سمت مینی‌بوس خودمان حرکت کردم. چند دقیقه بعد از حرکت، به همان روستایی رسیدیم که ورودی مسیر پیاده‌روی بود.<br /> لبخند شیرین دو پسربچه‌ی حدود ۷ و ۹ ساله توجهم را جلب کرد. پسر کوچکتر کنار شیشه‌ی باز مینی‌بوس آمد، گلی داخل انداخت و گفت: &#8220;گل برای گل!". با تعجب و لبخند پرسیدم:"چی گفتی داداشی؟&#8221; با لبخندی قشنگ‌تر جمله‌اش را کامل کرد: &#8220;گل برای گلِ شهدا.&#8221;<br /> هنوز جمله‌ی شیرینش توی ذهنم می‌چرخید که پسر دوم هم آمد؛ دوتا گل همزمان از پنجره‌ی من و صندلی جلویی انداخت داخل. گفتم: &#8220;داداشی اینطوری حیفه! گل‌ها میفتن زیر پامون. کاش میومدی نزدیک‌تر، می‌نداختیش تو دستمون.&#8221;<br /> برگشت و گفت:&#8221; گل‌های ما افتخار می‌کنن زیر پای زائرای گلِ شهدا بیفتن&#8230;&#8221;<br /> لبخند روی لبانم خشک شد. اشک، چشم‌هایم را پر کرد. دو پسرک روستایی، آن هم در جایی که معمولاً دلخوشی پسرها بازی و دامپروری و کشاورزی است، اینطور شاعرانه و از دل حرف زده بودند. همجواری با شهدا، دل‌های کوچکشان را پر از عشق و بزرگی کرده بود&#8230;</p>
<p>یاد گرفتم گاهی کوچک‌ترین دل‌های دنیا، بزرگ‌ترین حرف‌های آسمانی را می‌زنند.کاش دل‌های ما هم مثل این بچه‌ها پاک و ساده می‌ماند، کنار گل‌های پرپر شده‌ی شهدا. ان شاءالله این دل‌های کوچک، بزرگ‌ترین پرچمداران راه شهدا شوند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/گل-برای-گلِ-شهدا-روایت-سوم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/گل-برای-گلِ-شهدا-روایت-سوم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1723394</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بازی دراز، بازی‌های دراز دارد...(روایت دوم)</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد-روایت-دوم</link>
			<pubDate>10:13:00 +0430 شنبه، 6 اردیبهشت 1404</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">احادیث نماز</category>
<category domain="alt">روایت نویسی</category>			<guid isPermaLink="false">1723389@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;در مسیر برگشت از قله‌ی شهدا، بخشی از راه بعد از یادمان، پر از سنگریزه‌های ریز و نرمی بود که باید حواست می‌بود لیز نخوری.با دوستانم مشغول پایین آمدن بودیم که نگاهم به مردی افتاد؛ نیم‌خیز روی زمین، دوربین حرفه‌ای به دست، و در دست دیگرش یک دسته نگهدارنده با یک دوربین کوچک و صفحه دیجیتال چند سانتی دوریین.&lt;br /&gt; چشمم روی صفحه دیجیتال مانده بود که ناگهان حس کردم زیر پایم خالی شد. با سرعت به سمت آقا لیز خوردم. هیچ کنترلی روی خودم نداشتم. فقط توانستم بگویم: «یا فاطمه زهرا!» و یک چرخ خوردم. شکر خدا اتفاقی نیفتاد؛ حتی باد چادرم هم به ایشان نخورد. اگر خدایی نکرده برخوردی پیش می‌آمد، هرچند ناخواسته، اما خاطره‌اش تا همیشه ذهن هر دویمان را آزار می‌داد. آقا که حالم را دید، با لبخند گفت: «خواهر، خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. بفرمایید!»&lt;br /&gt; برگشتم سمت دوستانم؛ از خنده غش کرده بودند. فکرش را که می‌کنم، اگر به لطف حضرت زهرا و شهدا خودم را کنترل نکرده بودم، دل و ذهنم بیشتر از جسمم آسیب می‌دید. &lt;br /&gt;فهمیدم که داداش ابراهیم فقط قله نمی‌برد، گاهی دستت را در سراشیبی‌ها هم می‌گیرد. فهمیدم بازی‌دراز فقط رسیدن به قله نیست؛ حتی برگشتنش هم امتحان است. &lt;br /&gt;هم خندیدم، هم شکر کردم… خدا را برای لطفش، شهدا را برای همراهی‌شان، و حتی آن دوربین‌به‌دست را، که شد واسطه‌ی یک درس بزرگ.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد-روایت-دوم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مسیر برگشت از قله‌ی شهدا، بخشی از راه بعد از یادمان، پر از سنگریزه‌های ریز و نرمی بود که باید حواست می‌بود لیز نخوری.با دوستانم مشغول پایین آمدن بودیم که نگاهم به مردی افتاد؛ نیم‌خیز روی زمین، دوربین حرفه‌ای به دست، و در دست دیگرش یک دسته نگهدارنده با یک دوربین کوچک و صفحه دیجیتال چند سانتی دوریین.<br /> چشمم روی صفحه دیجیتال مانده بود که ناگهان حس کردم زیر پایم خالی شد. با سرعت به سمت آقا لیز خوردم. هیچ کنترلی روی خودم نداشتم. فقط توانستم بگویم: «یا فاطمه زهرا!» و یک چرخ خوردم. شکر خدا اتفاقی نیفتاد؛ حتی باد چادرم هم به ایشان نخورد. اگر خدایی نکرده برخوردی پیش می‌آمد، هرچند ناخواسته، اما خاطره‌اش تا همیشه ذهن هر دویمان را آزار می‌داد. آقا که حالم را دید، با لبخند گفت: «خواهر، خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. بفرمایید!»<br /> برگشتم سمت دوستانم؛ از خنده غش کرده بودند. فکرش را که می‌کنم، اگر به لطف حضرت زهرا و شهدا خودم را کنترل نکرده بودم، دل و ذهنم بیشتر از جسمم آسیب می‌دید. <br />فهمیدم که داداش ابراهیم فقط قله نمی‌برد، گاهی دستت را در سراشیبی‌ها هم می‌گیرد. فهمیدم بازی‌دراز فقط رسیدن به قله نیست؛ حتی برگشتنش هم امتحان است. <br />هم خندیدم، هم شکر کردم… خدا را برای لطفش، شهدا را برای همراهی‌شان، و حتی آن دوربین‌به‌دست را، که شد واسطه‌ی یک درس بزرگ.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد-روایت-دوم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد-روایت-دوم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1723389</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بازی دراز، بازی‌های دراز دارد...</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد</link>
			<pubDate>22:22:00 +0430 جمعه، 5 اردیبهشت 1404</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">احادیث نماز</category>			<guid isPermaLink="false">1723325@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;نقطه شروع حرکت، &amp;#8220;نقطه رهایی&amp;#8221; نام گرفته؛ چه اسم پرمفهومی. رهایی از دنیا، از خود، از منیت&amp;#8230;&lt;br /&gt; «ادخلوها بسلام آمنین»&lt;br /&gt; هر چه هستی، هر چه داری، همان‌جا پشت در بگذار و وارد بهشت شهدا شو&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرکت شروع شد. شور قدم گذاشتن در مسیر شهدا، نفس کشیدن در بهشت‌شان، جزئی شدن از آن اقیانوس بی‌نهایت&amp;#8230;بغض و لبخند را کنار هم در دلم نشانده بود&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند قدمی که رفتیم، با شیطنتی خواهرانه به داداش ابراهیم (شهید هادی) گفتم:&lt;br /&gt; &amp;#8220;چند روز قبل از تولد شما، تولد منم بود. حالا یا به خاطر تولدم، یا تولد شما، یک هدیه می‌خواهم؛ خاصِ خاص!&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسیر تا قله را رفتیم، گاهی با شور، گاهی با نفس‌تنگی. به قله که رسیدم، مثل آن شاعر مشهدی که زیر چشم خادم‌ها را می‌پایید، همه‌جا را با چشم گشتم. دنبال نشانه‌ای، روزی‌ای&amp;#8230; اما چیزی نصیبم نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراسم که تمام شد، برگشتیم. چند قدمی پایین آمده بودیم که دوستانم چند دقیقه‌ای از من جدا شدند. همان موقع، دختری ۱۰–۱۲ ساله به همراه دوستش با روسری بنفش قشنگ و حمایل گروه سرودش، اشک‌ریزان به سمتم آمد. قبل از اینکه دلیل گریه‌اش را بپرسم، گفت: &amp;#8220;خاله، گم شدم&amp;#8230;&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرامش کردم. با بچه‌ها دنبال گروه‌شان گشتیم. شماره مربیان‌شان را هم حفظ نبودند.بعد از چند تماس، بالاخره مادر یکی‌شان جواب داد و گفت با مربی هماهنگ می‌کند. با هم راه افتادیم. تینا پیش بچه‌ها بود، و من هم‌قدم &amp;#8220;نفس&amp;#8221; شدم که تندتر می‌رفت. در دلم گفتم: &amp;#8220;این هم همان هدیه خاصِ تولد داداش ابراهیم به من… نفس!&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در طول مسیر، با هم کلی حرف زدیم. خودم را هم‌سنش کردم و سعی داشتم لبخند را بر لبانش بنشانم تا استرس گم‌شدنش را فراموش کند. گفت اولین‌بار است که به بازی‌دراز آمده… همین حرف، حواسم را چند برابر کرد. نمی‌خواستم خاطره‌اش از مسیر شهدا، اشک و سختی باشد. از چهره معصوم و حجاب قشنگش، کلی روزی گرفت؛ از دعای خیر گرفته تا مهر متبرک و&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به پارکینگ که رسیدیم، با زرنگی مسیر اتوبوس‌شان را پیدا کرد. نفس را به مسئول گروه‌شان سپردم… ولی دلم نیامد هدیه‌ام را رها کنم.اجازه گرفتم و شماره مادرش را گرفتم. نفس، یک نفس دیگر در دل من شده بود…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روایت اول&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نقطه شروع حرکت، &#8220;نقطه رهایی&#8221; نام گرفته؛ چه اسم پرمفهومی. رهایی از دنیا، از خود، از منیت&#8230;<br /> «ادخلوها بسلام آمنین»<br /> هر چه هستی، هر چه داری، همان‌جا پشت در بگذار و وارد بهشت شهدا شو&#8230;</p>
<p>حرکت شروع شد. شور قدم گذاشتن در مسیر شهدا، نفس کشیدن در بهشت‌شان، جزئی شدن از آن اقیانوس بی‌نهایت&#8230;بغض و لبخند را کنار هم در دلم نشانده بود&#8230;</p>
<p>چند قدمی که رفتیم، با شیطنتی خواهرانه به داداش ابراهیم (شهید هادی) گفتم:<br /> &#8220;چند روز قبل از تولد شما، تولد منم بود. حالا یا به خاطر تولدم، یا تولد شما، یک هدیه می‌خواهم؛ خاصِ خاص!&#8221;</p>
<p>مسیر تا قله را رفتیم، گاهی با شور، گاهی با نفس‌تنگی. به قله که رسیدم، مثل آن شاعر مشهدی که زیر چشم خادم‌ها را می‌پایید، همه‌جا را با چشم گشتم. دنبال نشانه‌ای، روزی‌ای&#8230; اما چیزی نصیبم نشد.</p>
<p>مراسم که تمام شد، برگشتیم. چند قدمی پایین آمده بودیم که دوستانم چند دقیقه‌ای از من جدا شدند. همان موقع، دختری ۱۰–۱۲ ساله به همراه دوستش با روسری بنفش قشنگ و حمایل گروه سرودش، اشک‌ریزان به سمتم آمد. قبل از اینکه دلیل گریه‌اش را بپرسم، گفت: &#8220;خاله، گم شدم&#8230;&#8221;</p>
<p>آرامش کردم. با بچه‌ها دنبال گروه‌شان گشتیم. شماره مربیان‌شان را هم حفظ نبودند.بعد از چند تماس، بالاخره مادر یکی‌شان جواب داد و گفت با مربی هماهنگ می‌کند. با هم راه افتادیم. تینا پیش بچه‌ها بود، و من هم‌قدم &#8220;نفس&#8221; شدم که تندتر می‌رفت. در دلم گفتم: &#8220;این هم همان هدیه خاصِ تولد داداش ابراهیم به من… نفس!&#8221;</p>
<p>در طول مسیر، با هم کلی حرف زدیم. خودم را هم‌سنش کردم و سعی داشتم لبخند را بر لبانش بنشانم تا استرس گم‌شدنش را فراموش کند. گفت اولین‌بار است که به بازی‌دراز آمده… همین حرف، حواسم را چند برابر کرد. نمی‌خواستم خاطره‌اش از مسیر شهدا، اشک و سختی باشد. از چهره معصوم و حجاب قشنگش، کلی روزی گرفت؛ از دعای خیر گرفته تا مهر متبرک و&#8230;</p>
<p>به پارکینگ که رسیدیم، با زرنگی مسیر اتوبوس‌شان را پیدا کرد. نفس را به مسئول گروه‌شان سپردم… ولی دلم نیامد هدیه‌ام را رها کنم.اجازه گرفتم و شماره مادرش را گرفتم. نفس، یک نفس دیگر در دل من شده بود…<br /><br />روایت اول</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/بازی-دراز-بازی-های-دراز-دارد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1723325</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>امضای رضوی</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/امضای-رضوی</link>
			<pubDate>21:18:00 +0430 یکشنبه، 24 فروردین 1404</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">احادیث نماز</category>
<category domain="alt">از دفتر روزمره</category>			<guid isPermaLink="false">1721683@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;چند سالی بود که به‌صورت افتخاری با برخی ادارات همکاری می‌کردم. روزی یکی از مسئولان یکی از ادارات تماس گرفت و از من برای همکاری در بخشی جدید دعوت کرد. با آنکه هیچ تلاشی برای گرفتن این سمت نکرده بودم، این جابه‌جایی به مذاق مسئول قبلی خوش نیامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روز بعد، نامه‌ای از استان رسید که مسئولین آن واحد باید در همایشی استانی به نوبت سخنرانی کنند.&lt;br /&gt;با وجود آمادگی کامل، اضطراب زیادی داشتم. &amp;#8220;بسم‌الله&amp;#8221; گفتم و ارائه‌ام را آغاز کردم.&lt;br /&gt;در پایان جلسه اعلام شد که برگزیدگان، به قید قرعه، هدیه سفر مشهدمقدس دریافت می‌کنند.&lt;br /&gt;در کمال ناباوری نام من، هم در فهرست برگزیدگان بود و هم یکی از قرعه ها به نامم افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفر آغاز شد. اقامتگاهی نزدیک حرم، نمازهای جماعت، کلاس‌های اخلاق، و جلسات طب اسلامی که مدتی بود به آن علاقه‌مند شده بودم.&lt;br /&gt;زیارتی ناب و آرام، از آن‌ دست که در خاطر می‌ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روز پس از بازگشتم، با پیگیری‌های همان شخص، حکم من لغو شد و او دوباره به سمت خود بازگشت و شاد از بازگشتش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من؟&lt;br /&gt;شادتر از او&amp;#8230;&lt;br /&gt;زیرا با همان حکم کوتاه، امام رضا (ع) دعوت‌نامه‌ای برایم امضا کرده بود. دعوتی که تا همیشه در دلم ماند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/امضای-رضوی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند سالی بود که به‌صورت افتخاری با برخی ادارات همکاری می‌کردم. روزی یکی از مسئولان یکی از ادارات تماس گرفت و از من برای همکاری در بخشی جدید دعوت کرد. با آنکه هیچ تلاشی برای گرفتن این سمت نکرده بودم، این جابه‌جایی به مذاق مسئول قبلی خوش نیامد.</p>
<p>چند روز بعد، نامه‌ای از استان رسید که مسئولین آن واحد باید در همایشی استانی به نوبت سخنرانی کنند.<br />با وجود آمادگی کامل، اضطراب زیادی داشتم. &#8220;بسم‌الله&#8221; گفتم و ارائه‌ام را آغاز کردم.<br />در پایان جلسه اعلام شد که برگزیدگان، به قید قرعه، هدیه سفر مشهدمقدس دریافت می‌کنند.<br />در کمال ناباوری نام من، هم در فهرست برگزیدگان بود و هم یکی از قرعه ها به نامم افتاد.</p>
<p>سفر آغاز شد. اقامتگاهی نزدیک حرم، نمازهای جماعت، کلاس‌های اخلاق، و جلسات طب اسلامی که مدتی بود به آن علاقه‌مند شده بودم.<br />زیارتی ناب و آرام، از آن‌ دست که در خاطر می‌ماند.</p>
<p>چند روز پس از بازگشتم، با پیگیری‌های همان شخص، حکم من لغو شد و او دوباره به سمت خود بازگشت و شاد از بازگشتش.</p>
<p>و من؟<br />شادتر از او&#8230;<br />زیرا با همان حکم کوتاه، امام رضا (ع) دعوت‌نامه‌ای برایم امضا کرده بود. دعوتی که تا همیشه در دلم ماند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/امضای-رضوی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/امضای-رضوی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1721683</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خِشْ خِشِ بی صدا</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/خِشْ-خِشِ-بی-صدا</link>
			<pubDate>10:31:00 +0330 شنبه، 11 آذر 1402</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">احادیث نماز</category>			<guid isPermaLink="false">1650812@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/quick-uploads/p1650812/_-_-_-_.jpg?mtime=1701500463&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1650812]&quot; id=&quot;link_76309&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;خِشْ خِشِ بی صدا&quot; src=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/quick-uploads/p1650812/_evocache/_-_-_-_.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1701500463&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;190&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;بسم الله &lt;br /&gt;خِشْ خِشِ بی صدا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاییز و صدای خش خش برگانش. اما همین برگ‌ها اگر کمی نم باران بگیرند بی‌صدا می‌شوند. برگ همان برگ است اما خصلت ظاهریش را پنهان می‌کند. برگ خوب می‌داند کجا صدایش درآید و کجا آرام و متین سکوت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناخودآگاه به او جان دادم و با خودم مقایسه کردم. اما نه او با من تفاوت زیادی دارد. او ذاتا می‌داند کجا صدایش درآید و کجا خاموش باشد اما من چطور؟ &lt;br /&gt;گاهی جایی که باید به زبان بیایم و از حقی دفاع کنم سکوت می‌کنم و گاهی که باید سکوت کنم با یک تلنگر جیغم درمی‌آید.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/خِشْ-خِشِ-بی-صدا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/quick-uploads/p1650812/_-_-_-_.jpg?mtime=1701500463" target="_blank" rel="lightbox[p1650812]" id="link_76309"><img alt="خِشْ خِشِ بی صدا" src="https://sarshar.kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/quick-uploads/p1650812/_evocache/_-_-_-_.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1701500463" width="320" height="190" class="loadimg" /></a></div></div><p>بسم الله <br />خِشْ خِشِ بی صدا</p>
<p>پاییز و صدای خش خش برگانش. اما همین برگ‌ها اگر کمی نم باران بگیرند بی‌صدا می‌شوند. برگ همان برگ است اما خصلت ظاهریش را پنهان می‌کند. برگ خوب می‌داند کجا صدایش درآید و کجا آرام و متین سکوت کند.</p>
<p>ناخودآگاه به او جان دادم و با خودم مقایسه کردم. اما نه او با من تفاوت زیادی دارد. او ذاتا می‌داند کجا صدایش درآید و کجا خاموش باشد اما من چطور؟ <br />گاهی جایی که باید به زبان بیایم و از حقی دفاع کنم سکوت می‌کنم و گاهی که باید سکوت کنم با یک تلنگر جیغم درمی‌آید.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/خِشْ-خِشِ-بی-صدا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/خِشْ-خِشِ-بی-صدا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1650812</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کوچکترین اما پرمهر ترین مکان دنیا</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/کوچکترین-اما-پرمهر-ترین-مکان-دنیا</link>
			<pubDate>16:22:00 +0430 سه شنبه، 2 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">از دفتر روزمره</category>			<guid isPermaLink="false">1144486@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;هر زمان که مشغول کاری هستیم و خسته می‌شویم، اولین و ساده‌ترین عکس‌العمل جابه‌جا شدن برای رفع خستگی است.&lt;br /&gt;این‌کار به حدی برایمان ساده و پیش پا افتاده است که به عنوان نعمت به آن نگاه نمی‌کنیم.&lt;br /&gt;آیا واقعا بلند شدن و روی پا ایستادن برای رفع خستگی نعمت است؟&lt;br /&gt;جواب این سوال را کسی می‌تواند خوب بدهد که وسعت اتاقش محدود شده به یک تشک یک در دو. &lt;br /&gt;تشکی که ماه‌هاست تمام ساعات زندگیش را بر روی آن می‌گذراند. تشکی با ملحفه‌ای زمینه سفید و گل‌های ریز سرخ. گاهی روی تشک می‌نشیند و دنیای اطرافش را سیر می‌کند. دنیایی به بزرگی یک اتاق سه در چهار. اتاقی با سه پنجره رو به حیاط. پنجره هایی که با طلوع آفتاب روشنایی را به داخل اتاق هدیه می‌دهند.&lt;br /&gt;هر وقت دل مادر هوایِ، هوای تازه را دارد با باز کردنش، نسیم پاییزی را مهمان خانه‌مان می‌کنم.&lt;br /&gt;پنجره‌ای با ارتفاع یک متر از کف اتاق، ارتفاعی که آرزوی مادری شده تا خود را پایش برساند و بتواند کنارش استوار بایستد.&lt;br /&gt;نگاهم را می‌چرخانم، رو به روی پنجره، طرف دیگر اتاق، گلدان‌هایی می‌بینم که سبزی و طراوت و شادابی را به اتاق هدیه داده‌اند. گلدان‌هایی که شاید برای مادرم یادآور خیلی چیز‌ها باشد: سرسبزی دشت، سبزی‌های باغچه کوچک خانه‌پدری‌ام در روستا، که الان از کل روستا فقط تل خاکی بیشتر باقی نمانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم را که جای مادرم فرض کردم تا دنیای اطرافش را توصیف کنم، شکر نعمت ایستادن و رفع خستگی را خوب حس می‌کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ. ن:&lt;br /&gt;خدایا شکرت که نعمتی به نام سلامتی را به ما هدیه دادی و گوهری به نام مادر را که تمام دنیایش را وقف من کرد. توانی ببخش که تمام دنیایم را وقفش کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#توصیف_اتاق&lt;br /&gt;#مادر&lt;br /&gt;#نعمت&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/کوچکترین-اما-پرمهر-ترین-مکان-دنیا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر زمان که مشغول کاری هستیم و خسته می‌شویم، اولین و ساده‌ترین عکس‌العمل جابه‌جا شدن برای رفع خستگی است.<br />این‌کار به حدی برایمان ساده و پیش پا افتاده است که به عنوان نعمت به آن نگاه نمی‌کنیم.<br />آیا واقعا بلند شدن و روی پا ایستادن برای رفع خستگی نعمت است؟<br />جواب این سوال را کسی می‌تواند خوب بدهد که وسعت اتاقش محدود شده به یک تشک یک در دو. <br />تشکی که ماه‌هاست تمام ساعات زندگیش را بر روی آن می‌گذراند. تشکی با ملحفه‌ای زمینه سفید و گل‌های ریز سرخ. گاهی روی تشک می‌نشیند و دنیای اطرافش را سیر می‌کند. دنیایی به بزرگی یک اتاق سه در چهار. اتاقی با سه پنجره رو به حیاط. پنجره هایی که با طلوع آفتاب روشنایی را به داخل اتاق هدیه می‌دهند.<br />هر وقت دل مادر هوایِ، هوای تازه را دارد با باز کردنش، نسیم پاییزی را مهمان خانه‌مان می‌کنم.<br />پنجره‌ای با ارتفاع یک متر از کف اتاق، ارتفاعی که آرزوی مادری شده تا خود را پایش برساند و بتواند کنارش استوار بایستد.<br />نگاهم را می‌چرخانم، رو به روی پنجره، طرف دیگر اتاق، گلدان‌هایی می‌بینم که سبزی و طراوت و شادابی را به اتاق هدیه داده‌اند. گلدان‌هایی که شاید برای مادرم یادآور خیلی چیز‌ها باشد: سرسبزی دشت، سبزی‌های باغچه کوچک خانه‌پدری‌ام در روستا، که الان از کل روستا فقط تل خاکی بیشتر باقی نمانده است.</p>
<p>خودم را که جای مادرم فرض کردم تا دنیای اطرافش را توصیف کنم، شکر نعمت ایستادن و رفع خستگی را خوب حس می‌کنم.</p>
<p>پ. ن:<br />خدایا شکرت که نعمتی به نام سلامتی را به ما هدیه دادی و گوهری به نام مادر را که تمام دنیایش را وقف من کرد. توانی ببخش که تمام دنیایم را وقفش کنم<br /><br /><br /><br />#توصیف_اتاق<br />#مادر<br />#نعمت</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/کوچکترین-اما-پرمهر-ترین-مکان-دنیا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/کوچکترین-اما-پرمهر-ترین-مکان-دنیا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1144486</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>راه های سلوک شیخ نخودکی</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/راه-های-سلوک-شیخ-نخودکی</link>
			<pubDate>18:26:00 +0430 پنجشنبه، 5 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">سخنان بزرگان</category>			<guid isPermaLink="false">509528@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;padding-right: 30px;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/shakh.jpg?mtime=1501163740&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;327&quot; height=&quot;245&quot; /&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/راه-های-سلوک-شیخ-نخودکی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="padding-right: 30px;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/shakh.jpg?mtime=1501163740" alt="" width="327" height="245" /> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/راه-های-سلوک-شیخ-نخودکی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/راه-های-سلوک-شیخ-نخودکی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=509528</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>به شوق سجده</title>
			<link>https://sarshar.kowsarblog.ir/به-شق-سجده</link>
			<pubDate>14:34:00 +0430 پنجشنبه، 5 مرداد 1396</pubDate>			<dc:creator>جوانه</dc:creator>
			<category domain="main">اشعار نماز</category>			<guid isPermaLink="false">509469@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/b.jpg?mtime=1501149739&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;307&quot; height=&quot;231&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sarshar.kowsarblog.ir/به-شق-سجده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/sarshar/b.jpg?mtime=1501149739" alt="" width="307" height="231" /></p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sarshar.kowsarblog.ir/به-شق-سجده">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sarshar.kowsarblog.ir/به-شق-سجده#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sarshar.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=509469</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
